ترجمه دروس عربی سال اول دبیرستان

الدّرس الثالث

التِّلمیذُ المِثالـﻰّ

رَخیصٌ … رخیصٌ…!

ألْبِسةٌ جمیلةٌ… أحْذِیةٌ أنیقةٌ …! کُلُّ شـﻰءٍ رَخیصٌ… أسرِعوا… أسرِعوا!

هذا جمیلٌ جدّاً… ثَمَنُهُ باهِظٌ!

اِنْتَخِبْ یا وَلَدﻯ! لاتُفَکِّرْ فـﻰ الثَّمَنِ!

أمّاه! لِماذا یَشْتَغِلُ هذا التِّلمیذُ بِبَیْعِ الصُّحُفِ؟

ألیس لَهُ درسٌ ؟!

بَلَـی… ولکن هؤلاءِ یَهْرُبونَ من قِراءةِ الدّروس. هم یَتَکاسَلونَ … حتماً… لاشکَّ.

ولکِن…!

مالَکَتَتَأمَّلُ…؟!اَلشَّمسُ مُحْرِقَةٌ…غَداً حَفْلَةٌ…!

دانش آموز نمونه

ارزان است … ارزان است … !

لباس های زیبا … کفش های شیک … ! همه چیز ارزان است … بشتابید… بشتابید .

این بسیار زیباست … بهای (قیمت) آن گران است!

ای پسرم انتخاب کن . به بها (قیمت)فکر نکن .

مادر ! چرا این دانش آموز مشغول روزنامه فروشی است؟

آیا درس ندارد؟!

بله ولی اینان از خواندن درسها فرار می کنند. آنان تنبلی می کنند … حتماً … هیچ شکّی نیست.

ولیتو را چه می شود که درنگ می کنی(می اندیشی) … ؟!

خورشید سوزان است … فردا جشن است .

فـﻰ البیت

أمّاه! تَنْعَقِدُ حَفْلَةٌ فـﻰ الْمدرَسةِ.

شـﻰءٌ جمیلٌ! بِأﻯِّ مناسَبةٍ؟

لِتَعیینِ التِّلمیذِ المثالـﻰِّ!

مَنْ هو؟

لا أدرﻯ … حتماً ذلک الوَلَد . لا أدرﻯ . لا أدرﻯ.

علی أﻯِّ حالٍ… هل نذهبُ معاً یا أمّاه؟

یا بُنَـﻰَّ! أنتَ تَعْلَمُ أنَّ غَداً مَوْعِدَ تَسلیمِ السَّجّادةِ لِصاحبِها… لا أقْدِرُ, آسِفَةٌ.

لا بَأسَ!

اِستَیْقَظَ قَبْلَ طلوعِ الْفَجْرِ و تَوَضَّأ و بَعْد َالصَّلاةِ, هیَّأ نَفْسَهُ لِلذَّهابِ… فَذَهَبَ وَحْدَه.

مادر!جشنی در مدرسه بر گزار می شود.

چیز زیبایی است ! به چه مناسبتی؟

برای تعیین دانش آموز نمونه.

او کیست؟

نمی دانم … حتماً آن پسر. نمی دانم. نمی دانم .

به هر حال … آیا با هم می رویم ای مادر؟

ای پسرکم! تو می دانی که فردا وقت تحویل قالیچه به صاحبش است. نمی توانم، متأسفم .

عیبی ندارد.

قبل از طلوع صبح بیدار شد و وضو گرفت و بعد از نماز ، خودش را برای رفتن آماده کرد … پس به تنهایی رفت .

فـﻰ الْمدرسةِ

مَرْحَباً… مَرْحَباً… تَفَضَّلوا… تَفَضَّلوا!

شُکراً جَزیلاً.

…و بعْدَ دقائقَ بَدَأت الْمَراسیمُ و بعدَ إجراءِ مَسْرَحیّهٍ و أنشودَةٍ…

نَحنُ اجْتَمَعْنا هُنا لِتَکْریمِ تلمیذٍ مِثالـﻰّ… هو أسوةٌ لِلْجَمیعِ…فـﻰ الأخلاقِ …فـﻰ الدَّرسِ… والعَمَل. هذا هو “سعیدٌ”.

إلهـﻰ! ماذا أشاهِدُ؟ هو ذلک البائِعُ!

بُنَـﻰَّ… بُنَـﻰَّ… لَقَد اشْتَبَهْتُ…لا… لا… هوالنّاجِحُ…!

فـﻰ الْحقیقةِ نحن نَتکاسَلُ.

أقْبَلَ سعیدٌ و اسْتَقْبَلَهُ الْمدیرُ بِحَفاوَةٍ و بعدَ مصافَحَتِهِ علَّقَ علی عُنُقِهِ وِسامَ الْاِجتهادِ و النَّشاطِ. و مَنَحَهُ جائِزةً.

در مدرسه :

خوش آمدید … خوش آمدید … بفرمایید … بفرمایید …

خیلی متشکّرم

و بعد از چند دقیقه مراسم شروع شد و بعد از اجرای نمایشنامه ای و سرودی …

ما اینجا برای بزرگداشت دانش آموز ی نمونه جمع شده ایم … او برای همه الگوست … در اخلاق … در درس … وکار. این وی است “سعید” .

خدایا ! چه می بینم ؟ او همان فروشنده است .

پسرکم … پسرکم … اشتباه کرده ام … نه … نه …. او موفّق است .

در حقیقت ما تنبلی و سستی می کنیم .

سعید جلو آمد و مدیر به گرمی از او استقبال کرد و بعد از دست دادن با او مدال تلاش و فعّالّیت را به گردن او آویخت و جایزه ای به او بخشید.

 

الدَّرسُ الرّابعُ

اَلعِبرةُ

أیُّها النّاسُ مَوکِبُ صاحبِ الْجَلالةِ “قارونَ” الْمُعَظَّمِ فـﻰ الطَّریقِ…اِبْتَعِدوا ! اِبْتَعِدوا !

اَللّهُمَّ خَلِّصْنا مِن شرِّ هذا الطَّاغوتِ!

إنَّه شَرُّ مَخْلوقٍ!

اُنْظُرْ… لَقَدْ خَرَجَ قارونُ فـﻰ زینَتِهِ!

یا لَیْتَ لَنا ثروةَ قارونَ…!

أخـﻰ! ما الفائدةُ فـﻰ ثَروةٍ وَراءَها لعنةُ النَّاسِ؟! إنّه کافِرٌ بِنعْمةِ اللّهِ.

علینا الذَّهابُ إلَی قارونَ!

هَلْ یَقْبَلُ النَّصیحةَ؟!

لا… لا… معلومٌ… هو رجلٌ مُکَبِّرٌ.

عبرت

ای مردم کاروان اعلاحضرت قارون بزرگ در راه است. دور شوید. دور شوید.

خدایا ما را از شرّ این طاغوت خلاص کن .

به راستی او بدترین آفریده است .

نگاه کن … قارون با شکوه خارج شد.

ای کاش ثروت قارون از آنِ ما بود … !

برادر من!فایده ثروتی که پشت آن لعنت مردم است چیست؟او نسبت به نعمت خدا کافر است.

برما لازم است به سوی قارون برویم.

آیا نصیحت قبول می کند؟

نه … نه … معلوم است … او مرد خود بزرگ بینی است .

علینا أداءُ الْواجبِ… نَحْنُ مُبَشِّروُن و مُنْذِروُنَ… .

فـﻰقصر قارون :

ماذا تَطْلُبونَ؟

اَلْأمرَ بالْمعروفِ و النَّهْـﻰَ عن الْمُنْکَرِ.

یا قارونُ…

یا قارونُ! أحْسِنْ إلی الْفُقراءِ و الْمَساکینِ و الْمظلومینَ!

أنتُمُ الْمؤمِنون بِدینِ موسی…!

أیُّها الْحارِسُ!

اِدْفَعْ لَهُم دیناراً مِنَ الذَّهَبِ… هم فقراءُ…

لا… لا… لا نَطْلُبُ الْمالَ.

﴿ والَّذینَ یَکْنِزونَ الذَّهَبَ والْفِضَّةَ و لا یُنْفِقونَها فـﻰ سبیلِ اللّهِ فَبَشِّرْهُمْ بِعَذابٍ ألیمٍ.

برما لازم است کار واجب را به جا بیاوریم ما مژده دهنده و بیم دهنده هستم .

در قصر قارون :

چه می خواهید ؟

امر به معروف و نهی از منکر را(دستور دادن به کار نیک و باز داشتن از کار زشت)

ای قارون

ای قارون به فقیران و بیچارگان و ستمدیدگان نیکی کن .

شما مـﺆمن به دین موسی هستید …!

ای نگهبان !

دیناری از طلا (یک دینار طلا) به آنان بپرداز … آنان فقیرند …

نه … نه … پول نمی خواهیم.

وکسانی که طلا و نقره جمع می کنند و آن را در راه خدا انفاق نمی کنند آنان را به عذاب دردناکی بشارت بده .

ماهذه الکلماتُ؟!

اُخرُجوا… اُتْرُکوا قَصْرﻯ.

أنتم مُفْسِدُونَ!

إنَّکَ سَتُشاهِدُ جزاءَ عَمَلِکَ.

بَعْدَ أشْهُرٍ:

سَمِعْتُ أنَّ موسی (ع) دَعا قارونَ إلی طریقِ الْحَقِّ.

نعم… ولکن… هو کافرٌ بِدینِ الْمُرْسَلینَ!

اَلْفِرارَ… اَلْفِرارَ…!

هذه عاقبةُ الْمُکَذِّبینَ!!

ماذا حَدَثَ؟

أنْزَلَ اللّهُ علی قارونَ الْعذابَ… العذابَ…

اَلنَّجْدَةَ… اَلنَّجْدَةَ!

این حرفها چیست؟

خارج شوید … قصرم را ترک کنید …

شما فساد کننده هستید .

به راستی که تو سزای کارت را مشاهده خواهی کرد .

چند ماه بعد:

شنیده ام که موسی (ع) قارون را به راه حق دعوت کرده است .

آری … ولی … او به دین پیامبران کافر است .

فرار … فرار …

این عاقبت تکذیب کنندگان است .

چه اتفاقی افتاده است؟

خدا بر قارون عذاب نازل کرده … عذاب …

کمک … کمک!

سَأنْفِقُ أموالـﻰ…!

سَأساعِدُ الْفُقراءَ…!

﴿ لاتَ حینَ مَناصٍ

و هکَذا ابْتَلَعَتْهُ الأرضُ و ذَهَبَت الزِّینةُ و الْمَوکِبُ و القُصورُ ! و أصْبَحَ قارونُ عِبرةً لِلْأجْیالِ.

اموالم رابه زودی انفاق خواهم کرد …

به زودی به فقیران کمک خواهم کرد …

هنگام گریز نیست.

و این چنین ، زمین او را بلعید و زینت و کاروان و قصرها از بین رفت و قارون عبرتی برای نسلها شد .

 

الدَّرسُ الخامِسُ

مَشاهِدُ مِنَ الحیاةِ البَسیطةِ

سوقُ الْبزّازینَ:

ذهب الإمامُ علـﻰٌّ “علیه السَّلامُ” مع خادِمِهِ الشّابِّ إلَی السُّوقِ.

ألْبِسَةٌ… ألْبِسَةٌ…! مِنْ أحْسَنِ الأنواعِ…!

هل عندَکَ قَمیصٌ لـﻰ و قَمیصٌ لِخادمـﻰ؟

نَعَمْ… نعم… یا أمیرَالْمؤمنینَ! تَفَضَّلْ. أنَا فـﻰ خِدْمتِکَ…

لَمَّا عَلِمَ أمیرُ المؤمنینَ بأنَّ البائعَ قَدْعَرَفَهُ, تَرَکَ الْمکانَ وَ ذَهَبَ إلی دُکّانٍ آخَرَ.

أطْلُبُ ثَوباً لـﻰ و ثَوباً لِخادمـﻰ.

تَفَضَّلْ… تَفَضَّلْ… أنا فـﻰ خدمتِکَ.

اِنْتَخَبَ الإمامُ قمیصاً بِثَلاثةِ دَراهِمَ و قمیصاً أرْخَصَ.

صحنه هایی از زندگی ساده

بازار پارچه فروشان :

امام علی “سلام بر او باد” همراه خدمتگزار جوانش به سوی بازار رفت .

لباسها … لباسها … از بهترین انواع …

آیا پیراهنی برای خودم و پیراهنی برای خدمتگزارم داری؟

بله … بله … ای امیر مـﺆمنان . بفرما . من در خدمت تو هستم …

وقتی امیر مـﺆمنان دانست که فروشنده او را شناخته است ،آنجا را ترک کرد وبه دکّان دیگری رفت .

جامه ای برا ی خودم و جامه ای برای خدمتگزارم می خواهم.

بفرما … بفرما … من در خدمت تو هستم؟

امام پیراهنی به سه درهم و پیراهنی ارزان تر انتخاب کرد .

هذا لَکَ! والأرْخَصُ لـﻰ.

لا… لا… أنْتَ أولَی به… أنتَ أمیرُالمؤمنینَ…!

لا… أنتَ شابٌّ ولکَ رَغَباتُ الشَّبابِ.

بعدَ مُدَّةٍ حَضَرَ الإمامُ “علیه السَّلامُ” لإقامَةِ صلاةِ الْجُمُعةِ.

فـﻰ أثْناءِ الْخطبةِ:

یا والِدﻯ! اُنْظُرْ…! اُنْظُرْ…! أمیرُالمؤمنینَ یَشْعُرُ بِالْحَرِّ الشَّدیدِ, هو یَترَوَّحُ بِکُمِّهِ!

لا… لا… یا وَلَدﻯ! هو لا یَتَرَوَّحُ… بَلْ یُجَفِّفُ قمیصَهُ. هو غَسَلَهُ قبلَ حُضورِهِ لِلصَّلاةِ.

عجیبٌ…! عجیبٌ…! ألَیْسَ لَهُ قمیصٌ آخَرُ؟!

لا تَعْجَبْ! سأذْکُرُ لکَ قِصَّةً بعدَ الْمغربِ.

این از آنِ تو و ارزان تر از آنِ من .

نه … نه … تو به آن سزاوارتری … تو امیر مـﺆمنانی … !

نه … تو جوان هستی و تمایلات جوانان را داری .

بعد از مدّتی امام “بر او سلام باد” برای بر پا کردن نماز جمعه حاضر شد.

در هنگام خطبه :

ای پدرم! نگاه … نگاه کن … !امیر مـﺆمنان احساس گرمای شدید می کند او خودش را با آستینش باد می زند.

نه … نه … ای پسرم! او خودش را باد نمی زند … بلکه پیراهنش را خشک می کند. او آن راقبل از حضورش برای نماز شسته است.

عجیب است … ! عجیب است … ! آیا پیراهن دیگری ندارد؟!

تعجّب نکن! داستانی را بعد از مغرب برایت توضیح خواهم داد.

بَعْدَ صَلاةِ الْمَغربِ صَوَّرَ الوالدُ المشهدَ التَّالـﻰَ لَهُ.

فـﻰ یَوْمٍ مِن الْأیّامِ:

أحَدُ الصَّحابةِ:رسولُ اللّهِ حَزینٌ… هو… ماذا نَعْمَلُ؟

سلمان :أنا أعْرِفُ ماذا أعْمَلُ؟! هو یَفْرَحُ بِزیارةِ بِنْتِهِ فاطمةَ.

فَذَهَبَ سلمانُ إلی بیتِ فاطمةَ(س) و أخْبَرَها.

فـﻰ الطَّریقِ:

لَمّاشاهَدَ سلمانُ ألْبِسَةَ فاطمةَ (س),بَدَأ بالْبُکاءِ…

واحُزْناه! إنَّ بَناتِ قیصرَ و کِسْرَی لَفـﻰ السُّنْدُسِ والْحریرِ و لباسُ ابْنةِ محمّدٍ هکذا!!

بعد دقائقَ ، عند النّبـﻰِّ (ص)

فاطمةُ (س): یا رسولَ الله! إنَّ سلمانَ تَعجَّبَ مِن ألْبِسَتـﻰ…

رسولُ اللهِ (ص) : یا سلمانُ! إنَّ ابْنَتـﻰ لَفـﻰ “الْخَیْلِ السَّوابِق”.

بعد از نماز مغرب، پدر صحنه پیش آمده را برایش ترسیم کرد .

در روزی از روزها:

یکی از یاران : رسول خدا غمگین است … او … چه کنیم؟

سلمان: من می دانم چه کنم ؟! او از دیدار دخترش فاطمه شاد می شود. پس سلمان به خانه فاطمه (س) رفت و به او خبر داد.

در راه :

وقتی سلمان لباسهای فاطمه (س) را دید; شروع به گریه کرد …

چه اندوهی! دختران سزار وخسرو در پارچه های ابریشم و حریرند و لباس دختر محمّد این چنین است.

بعد از چند دقیقه نزد پیامبر(ص)

فاطمه(س): ای رسول خدا سلمان از لباسهایم تعجّب کرد …

رسول خدا(ص):ای سلمان! به راستی که دخترم در”گروه پیشتازان” است .

 

اَلدَّرسُ السَّادِسُ

اَلتَّجربةُ

اَلأمّ_ إلَهـﻰ!… بُنَیَّتـﻰ! ماذا أفْعَلُ؟

هـﻰ مریضةٌ بِشدَّةٍ… إلـی أینَ أراجِعُ؟

اَلأخت – لافائدةَ… لافائدةَ…

یا أخْتـﻰ! لاتَجْزَعـﻰ لا…

لماذا؟! لاأقْدِرُ…, بُنَیَّتـﻰ مریضةٌ.

هذا الْمَرَضُ شائِعٌ فـﻰ هذه الْمدینةِ… لاحیلةَ…!!

فـﻰ الْمدینةِ:

مُصیبةٌ عظیمةٌ! لماذا لایَقْدِرُ الأطِبّاءُ مُعالَجةَ هؤلاءِ الْمَرْضَی؟

عددُ الْمَرضَی کثیرٌ… و لَیْسَ فـﻰ الْمدینةِ مُسْتَشْفیً مناسِبٌ.

تجربه

مادر: خدای من! … دخترم! چه کنم؟

او به شدّت مریض است … به کجا مراجعه کنم؟

خواهر_ هیچ فایدهای ندارد … هیچ فایده ای ندارد …

ای خواهرم! بی تابی نکن نه …

چرا ، نمی توانم . دختر عزیزم بیمار است .

این بیماری در این شهر شیوع دارد . . . هیچ چاره ای نیست . . .

در شهر:

مصیبتی بزرگ! چرا پزشکان نمی توانند این بیماران را معالجه کنند؟

تعداد بیماران بسیار است … و بیمارستان مناسبی در شهر نیست.

اَلْمجلسُ الاِسْتِشارﻯّ:

أیُّها الوزیرُ! ماذَا عندَکَ مِن الأخْبارِ؟

أخبارٌ مؤْسِفةٌ… وَقَعَ النّاسُ فـﻰ مُصیبةٍ عظیمةٍ.اَلأمراضُ شائِعةٌ.

لماذا لاتَبْحَثونَ عن حَلٍّ لِهذه الْمُشکلةِ؟

نَطْلُبُ علماءَ الْبِلادِ لِلْبَحْثِ حَوْلَ هذا الأمْرِ.

طیِّبٌ, طیّبٌ.

أحْسَنْتَ! هناکَ عالِمٌ مشهورٌ فـﻰ مدینةِ الرّﻯِّ, هو طبیبٌ حاذِقٌ.

قَصْدُکَ محمّدُ بنُ زکریّا الرّازﻯُّ مُکْتَشِفُ الْکُحولِ؟!

جیّدٌ, جَیِّدٌ ! اُطْلُبوُه بِإِعْزازٍ و إِکْرامٍ.

مجلس مشورتی:

ای وزیر ! اخبار چه داری؟

اخبار تأسّف بار … مردم در مصیبت بزرگی افتاده اند. بیماری ها شایع شده است.

چرا راهی برای حلّ این بیماری جست وجو نمی کنید؟

دانشمندان کشور را برای جست و جو پیرامون این امر دعوت می کنیم.(می خواهیم)

خوب است ، خوب است .

آفرین! دانشمند مشهوری در شهر ری وجود دارد. او پزشک ماهری است .

منظور تو محمّد بن زکریّای رازی کاشف الکل است؟!

خوب است، خوب است! او را با شکوه و احترام دعوت کنید.(بخواهید)

 

عِنْدَ الرّازﻯّ :

أیُّها العالمُ الْجَلیلُ! مَدینَتُنا فـﻰ مُشکلةٍ عظیمةٍ… اَلأمراضُ شائعةٌ و لیسَ لَنا مستشفی مناسِبٌ.

لِماذا لا تُبادِرونَ بِبِناءِ الْمُسْتَشفَی؟

مشکلتُنا الْحصولُ علی مکانٍ مناسِبٍ لِلْمُسْتَشْفَی!

 

اِختلافٌ کثیرٌ بینَ الأطبّاءِ حولَ تَعیین المکانِ المناسبِ.

طیِّبٌ, طیِّبٌ !أنا أفَکِّرُ فـﻰ هذا الأمرِ.

إلی مَتَی؟

إلی آخِرالاُسبوعِ!

فـﻰ الْبیتِ:

اَللّهُمَّ!انتَ الْقادِرُ علی طَلِبَتـﻰ و تَعْلُمُ حاجَتـﻰ.

اَللّهُمَّ! اِجْعَلْ فـﻰ قلبـﻰ نوراً و فهْماً و عِلْماً.

إلَهـﻰ! إیّاکَ نَعْبُدُ و إیّاکَ نَسْتعینُ.

و بَعْدَ أیّامٍ، ها… وَجَدْتُ…!

اِذْبَحوا خَروفاً و قَسِّموا لَحْمَهُ إلَی خَمْسةِ أقسامٍ.

و ماذا نَفْعَلُ نحنُ بِهذه الأقسامِ؟

نزد رازی :

ای دانشمند شکوهمند! شهر ما در مشکل بزرگی قرار دارد … بیماریها شایع است وبیمارستان مناسبی نداریم.

چرا اقدام به ساختن بیمارستان نمی کنید؟

مشکل ما به دست آوردن جای مناسبی برای بیمارستان است.

اختلاف بسیاری میان پزشکان در مورد تعیین جای مناسب وجود دارد .

بسیارخوب ،بسیار خوب من در مورد این امر فکر می کنم.

تا کی؟

تا آخر هفته!

در خانه :

خدایا در قلبم نور و فهم و علم قرار بده.

خدایا! فقط تو را عبادت می کنیم و فقط از تو یاری می جوییم .

وبعد از چند روز ، هان …یافتم …

گوسفندی را ذبح کنید وگوشتش را به پنج قسمت تقسیم کنید.

وبا این قسمت ها چه کار کنیم؟

أنْتُمْ عَلِّقوا کلَّ قِسْمٍ فـﻰ ناحیةٍ مِن الْمدینةِ و أنا سَأخْبِرُکُم بالنَّتیجةِ.

وَ بَعْدَ أیّامٍ عَیَّنَ الرّازﻯُّ أحْسَنَ مکانٍ لِبِناءِ الْمُسْتَشْفَی.

فی الْمجلسِ الاِستشارﻯّ:

أیُّها العالمُ الْجلیلُ! أخْبِرْنا عن سِرِّ تعلیقِ اللَّحمِ!

ذهبتُ کُلَّ یومٍ إلی نَواحـﻰ الْمدینةِ و شاهَدْتُ التَّغییراتِ الْحاصِلةَ لِقِطَعِ اللَّحْمِ. وَ وصَلْتُ إلی هذه النّتیجةِ أنَّ کلَّ ناحیةٍ یَفْسُدُ فیها اللَّحْمُ مُتَأخِّراًأحْسَنُ مکانٍ لِبِناءِ الْمُسْتَشْفَی.

شما هر قسمتی را در ناحیه ای از شهر آویزان کنید و من به زودی نتیجه را به شما خبر خواهم داد.

وبعد از چند روز رازی بهترین مکان را برای ساختن بیماستان تعیین کرد .

در مجلس مشورتی:

ای دانشمند با شکوه! ما را از راز آویزان کردن گوشت خبر دار کن .

هر روز به نواحی شهر می رفتم و تغییرات پیش آمده را برای تکّه های گوشت مشاهده می کردم و به این نتیجه رسیدم که هر ناحیه ای که گوشت در آن دیرتر فاسد شود بهترین جا برای ساختن بیمارستان است .

 

اَلدَّرسُ السّابعُ

اَلهِجرةُ

أحَدٌ, أحَدٌ…!

لا… لا… هُبَل… هُبَل… .

أحَدٌ, أحَدٌ… .

اِضْرِبْها… اِضْرِبْها بِشدَّةٍ!

أحَدٌ, أحَدٌ!

فـﻰ لیلةٍ:

اَلأوضاعُ خَطِرَةٌ… الْمُسْلِمونَ فـﻰ عذابٍ.

قَتَلَ الْکُفّارُ سُمَیَّةَ بَعْدَ التَّعذیبِ.

و زَوجَها یاسِراً کذلک.

و بِلالٌ تحتَ أشدِّ تَعذیبٍ. …و عمّارٌ…

هجرت

خدای یکتا ، خدای یکتا … .

نه … نه … هبل … هبل …

خدای یکتا ، خدای یکتا … .

او را بزن … او را به شدّت بزن!

خدای یکتا ، خدای یکتا

در شبی:

اوضاع خطرناک است … مسلمانان در عذابند .

کافران سمیّه را بعد از شکنجه کردن کشتند .

وهمسرش یاسر را نیز همچنین .

وبلال زیر شدیدترین شکنجه است. … وعمّار …

نَحْنُ بِحاجةٍ إلی مَکانٍ أمْنٍ لِنَشْرِ الإسْلامِ.

یا رسولَ اللهِ! اِبْحَثْ عَنْ طَریقٍ لِحَلِّ هذه الْمُشکلةِ.

رَبَّنا إنَّنا فقراءُ لِماتُنزِلُ إلَینا مِنْ خَیرٍ.

فأمَرَ اللهُ الْمُسلمینَ و الْمسلماتِ بالْهجرة.

﴿إنَّ أرْضـﻰ واسِعةٌ, فإیّاﻯَ فاعْبُدونِ

فـﻰ الْحبشةِ حاکمٌ عادلٌ و مُوَحِّدٌ.

رُوْساءُ قریشٍ: أنتم صامِتونَ!… هذا عجیبُ!!

اَلّذینَ هاجَروا إلی الْحبشةِ سَوفَ یَخْلُقونَ لَنا الْمشکلاتِ.

قَسَماً بِاللّاتِ و الْعُزَّی سَنُرْجِعُ مَنْ هاجَرَ و نُعَذِّبُهُ.

ما به جای امنی برای نشر اسلام نیازمندیم.

ای رسول خدا! دنبال راهی برای حلّ این مشکل بگرد.

پروردگارا ، ما به آنچه از خیر بر ما نازل می کنی نیازمندیم.

پس خداوند به مردان و زنان مسلمان دستور داد هجرت کنند .

همانا زمین من وسیع است پس تنها مرا بپرستید.

در حبشه حکمران دادگر و یکتا پرستی وجود دارد .

رﺋیسان قریش: شما ساکتید! … این عجیب است!

کسانی که به حبشه مهاجرت کرده اند برایمان مشکلات خواهند آفرید.

قسم به لات و عزّی هر کسی را که مهاجرت کرده است به زودی بر خواهیم گردانید و او را شکنجه می کنیم .

نَبْعَثُ رسولاً مع هدایا إلی حاکمِ الحبَشَةِ و نَطْلُبُ مِنْهُم تسلیمَ الَّذینَ ذَهبوا إلی هُناکَ.

طیِّبٌ… طیِّبٌ… اَلتَّطمیعُ مِن عادتِنا.

عندَ حاکمِ الحبَشَةِ:

سیِّدﻯ! عددٌ مِنْ شَبابِنا خَرجوا مِنْ دینِنا.و ما نَطْلُبُ منکَ هو تَسْلیمُهُمْ إلَینا.

اَلمهاجرونَ عنْدَ الحاکمِ.

اَلسَّلام عَلیکُمْ!

أهلاً و مَرْحَباً بکُم.

اُنْظُروا… هؤلاءِ لایَسْجُدونَ لِلْحاکِم… إهانةٌ…

دینُنا لا یَسْمَحُ لنا بِالسٌّجودِ إلّا لِلّهِ الّذﻯ خَلَقَنا.

ما هو دینُکُم؟

إنَّ اللهَ بَعَثَ إلینا رسولاً یأمرُنا بالصِّدقِو أداءِ الأمانةِ و الْوَفاءِ بِالْعَهْدِ وَیَمْنَعُنا عن ارْتکابِ الْمَعاصـﻰ و یأمُرُنا بِإقامةِ الصَّلاةِ و أداءِ الزکاةِ…

قَسَماً بِرَبِّـﻰ, هذا دینُ الْمُوَحِّدینَ…

یا رسولَ قُریشٍ! اِرْجِعْ! اَلّذین دَخَلوا بِلادﻯ فَفـﻰ أمنٍ و راحةٍ.

فرستاده ای را همراه هدیه هایی به سوی حاکم حبشه می فرستیمو از آنان می خواهیم کسانی را که به آنجا رفته اند به ما تحویل دهند .

خوب است … خوب است … به طمع انداختن ، عادت ماست.

نزد حاکم حبشه :

آقای من! عدّه ای از جوانان ما از دینشان خارج شده اند.

و آنچه را از تو می خواهیم این است که آنان را به ما تحویل دهی.

مهاجران نزد حاکم هستند.

سلام بر شما.

خوش آمدید.

نگاه کنید … اینان برای حاکم سجده نمی کنند … اهانت …

دین ما به ما اجازه نمی دهد که جز در برابر خدایی که ما را آفریده است، سجده کنیم.

دین شما چیست؟

خدا پیامبری را به سوی ما فرستاد که ما را به راستگویی و ادای امانت و وفای به عهد فرمان می دهد و ما را از ارتکاب گناهان منع می کند و ما را به برپا داشتن نماز و ادای زکات فرمان می دهد.

قسم به پروردگارم، این دین یکتا پرستان است …

ای رسول قریش! برگرد! کسانی که وارد سر زمین من شده اند در امنیّت و آسایش هستند.

 

اَلدَّرسُ الثَّامِنُ

تَوبةُ الثَّعلَبِ

بَرَزَ الثَّعْلَبُ یَوْماًفـﻰ شِعارِ النَّاصِحینا

فَمَشَی فـﻰ الأرضِ یَنْصَحْو یَسُبُّ الْماکِرینا

و یَقولُ الْحَمْدُ لِلّـ…ـهِ إلهِ الْعالَمینا

واطْلُبوا الدِّیکَ یُؤَذِّنْلِصَلاةِ الصُّبْح فینا

فَذَهَبوا إلی الدِّیکَ, فقالَ:

بَلِّغوا الثَّعْلَبَ عَنِّـﻰعَنْ جُدودﻯ الصَّالِحینا

عَنْ ذَوﻯ التِّیجانِ مِمَّندخلوا الْبَطْنَ اللَّعینا

إنَّهُم قالوا وَ خَیْرُ الـقَولِ قَولُ الْعارِفینا

مُخْطِئٌ مَنْ ظَنَّ یوماًأنَّ لِلثَّعْلَبِ دیناأحمد شوقـﻰ (بتصرّفٍ)

روزی روباه در جامه نصیحتگران ظاهر شد.

در حالی که در زمین نصیحت می کرد راه می رفت وبه حیله گران دشنام می داد.

و می گفت خدا را شکر خدای جهانیان.

ای بندگان خدا توبه کنید زیرا او پناهگاه توبه کنندگان است.

و خروس را دعوت کنید (بخواهید) تا برای نماز صبح در میان ما اذان بگوید.

پس به سوی خروس رفتند و او گفت:

به روباه از جانب من ابلاغکنید . از جانب نیاکان درستکارم.

از تاجداران از کسانی که وارد شکم لعنتی شده اند.

آنان گفته اند و بهترین سخن، سخن دانایان است .

خطا کار است کسی که روزی گمان کند که روباه دین دارد .

احمد شوقی (با تصرّف)

 

اَلدَّرسُ التّاسعُ

حُسنُ العاقبةِ

سعید: اَللهُ أکْبرُ!

الإمام (ع): اَللهُ أکْبَرُ! فِیمَ تُکَبِّرُ؟ یا سَعیدْ!

سعید: هذه الکوفهُ تَبْدو مِن بعیدْ!

الحُرّ: ها أنا الحرُّ الرّیاحـﻰّ !

الإمام (ع): أ علینا أم لَنا؟

الحُرّ: بَلْ علیکَ !

سعید: کیفَ تَمْشـﻰ فـﻰ رِکابِ الظَّالمینْ ؟! کیفَ لا تُبْصِرُ نورَ الحَقِّ و النَّهْجَ الْمُبینْ؟!

الإمام (ع): کُلُّکُمْ یَعْرِفُ أنّـﻰ طالبٌ إصلاحَ أمَّهْ، أفْسَدَتْها الطَّاغیهْ, حَکَمَتْها باغِیَهْ.

الحُرّ: نَحْن عَطْشَی, یَابْنَ بنتِ الْمُصطَفی!

حُسن عاقبت

سعید: الله اکبر

امام: الله اکبر ! چرا “الله اکبر” می گویی ای سعید؟

سعید : این شهر کوفه از دور نمایان است.

حر: هان این منم حرّ ریاحی !

امام: آیا علیه مایی یا با ماهستی؟

سعید: چگونه در رکاب ستمگران راه می روی؟ چگونه نور حق و راه آشکار را نمی بینی؟

امام: همه شما می دانید که من خواهان اصلاح امّتی هستم که طاغوت آن را فاسد کرده و تجاوز کار بر آن حکومت کرده است .

حر: ما تشنه ایم ای فرزند دختر مصطفی!

اَلإمام (ع) : وَزِّعوا الْماءَ

/ 2 نظر / 9 بازدید
سارینا

دستت دردنکنه عالی تر از این نمیشه[قلب][قلب][چشمک]

سارینا

دستت دردنکنه عالی تر از این نمیشه[قلب][قلب][چشمک]